
بلبلی آمد پرید و از روی شاخه ها به نزدیکی من نشست سر می جنباند و مرا خیره بود نفسم حبس شده بود در سینه ترس . شوق . عصیان . هراس . مرا گرفته بود هر لحظه درمانده تر از قبل می شدم و دردم افزون تر راهی نبود و مات مبهوت در این بی راهه مانده بودم اگر دست دراز میکردم میپرید و اگر میرفتم ... نمیدانم و گویی انقدر ایستادم که رفت و اری میدانم اگر عصیان میکردم تنها خاطره بدی از خود در ذهن او بجا می گذاشتم و باز او میرفت و تو آن بلبل به شاخه نشسته بودی و من من خراب از دین دنیا و اخرت بودم و رفتنت با تمام دردش خوشحال کننده بود مرا که تا لحظه اخر ایستادم و نگاهت کردم نگاهت کردم و ستایش کردم شممارا و در عمرم این لحظات جاوید را ثبت کردم ان موقع نه میخواستم بروم نه بیاایم تنها نگاه تنها درد تنها بلا مرا کافی بود و از این به بعد خوشحالم که عمری زیسته ام
اژدها...
ما را در سایت اژدها دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 41
تاريخ: سه
شنبه
11 بهمن
1401 ساعت: 9:40